غزل

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی...

غزل

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی...

ساقی

ساقی امشب منم و راهِ شب و دستِ نیاز

با ، دو پیمانه ، از آن تلخ، مرا باز بساز

 

در خودم، گُم شده ام،تا که بجوُیَم خود را

خُمِ مَی را به سَرم ریز و به راهم انداز

 

وای از این خاطرِ آزرده،که تسکین نگرفت

داد و بیداد، که آن رفته، نمی آید باز

 

دستِ شوریده شناسی،دلِ ما را ننواخت

دستِ لطفی تو برون آور و ما را بنواز

 

دَر چه شب ها، که نبودی و به یادت بودیم

من و دل، با همه ی بارِ غم و شیب و فراز

 

راستی،چیزی از آن دوره، به یادت مانده است؟

مانده در یادِ تو، یک حرف از آن راز و نیاز؟

 

یاغی و خانه ی از عشق تُهی می دانند

حالِ تنهائی و دلتنگیِ شب های دراز

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد